
خدایا اون کسی که در تنها ترین تنهاییم تنهایم گذاشت
در تنهاترین تنهایش تنهایش نگذار تنهائی خیلی سخته
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 9:8 موضوع | لینک ثابت

جدایی.............
بر خاک بخواب نازنین تختی نیست
آواره شدن حکایت سختی نیست
از پاکی اشکهای خود فهمیدم
که لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 7:25 موضوع | لینک ثابت

در شهر قدم میزد م گذرم افتاد به قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود
پیش خود گفتم یعنی اینقدر قلب شکسته وجود دارد ؟ ؟ ؟
یک دفعه متوجه قلبی شدم که تازه دفن شده بود رفتم جلو برگ های روی قبر را زدم کنا ر تا برایش دعا کنم
وای خدای من ! ! ! چی می دیدم ! ! ! خدای من ! ! ! باورم نمی شد ! ! !
اون قلب همون کسی بود که قلب من شکسته بود............
نوشته شده توسط عسل در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت

خدايا :
به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته
حسرت نخورم .
و مردني عطا كن كه به بيهودگي اش
سوگوار نباشم .
نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت

وقتي شقايق نيست
وقتي شقايق نيست مردن چه سود دارد؟
با مردماني بي دل گفتن چه سود دارد؟
با آسمان خسته با ابر دل شكسته
با درد ريشه بسته رستن چه سود دارد؟
بودم به عشق ياران عمري در بيابان
وقتي دلبري نيست ماندن چه سود دارد ؟
با اين همه گلايه با اين همه شكايت
وقتي سنگ صبوري نيست گفتن چه سود دارد؟
اين كوهسار رنگي اين باغچه هاي رنگي
وقتي شقايق نيست ديدن چه سود دارد؟
نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت

كاش..
كاش مي شد تنها نبود
كاش مي شد طراوت مهرباني را همواره احساس كرد...
كاش مي شد لحظه هاي غم را به شادي تبديل كرد...
كاش مي شد بي كسي را غرق كرد و با اميد به زندگي ادامه داد...
كاش مي شد كينه ها را به ديوار كوبيد...
كاش مي شد تنها نبود... كاش... كاش... كاش...
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت

به دنبال تو
در غبارهاي به جا مانده از سكوت در خلوت ياس هاي پر احساس
كنار آيينه هايي از جنس باران هر كجا كه تنهايي مي شكند هر كجا
كه اولين فرشته خدا را صدا مي زند روي زمزمه هاي گل سرخ
مثل هميشه به دنبال تو مي گردم
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت

آبروي عشق
تا حالا عاشق شدي؟؟؟
نه از ان عشق هاي زود گذر كه با يك نگاه آتشين متولد
و با يك سخن سرد خاموش مي شوند .
من از عشقي مي گوييم كه آتش بر جان آدم مي زند
عشقي كه زميني است اما تا اوج آسمان ها به پرواز در مي آيد
عشق پاك ومقدس كه انگيزه اصلي خلقتت است .
خداوند انسان را زن و مرد آفريد تا عشق از آنان متولد شود و
عاشقي شيوه زندگيشان گردد .
از بدو خلقت تا روز محشرهمه چيز نابود شدنيست به جز عشق
كه هميشه زنده و زندگي ساز است .
اما نه از آن عشق هاي كوچه بازاري كه همه چيز آن در گرو
جاذبه هاي مادي وجنسي است گاه عاشقند گاه فارغ .
عاشق و معشوق بايد هويتي پاك و روشن داشته باشند
زن ظريف است مرد لطيف زن مطلوب است و مرد طالب
زن گلي است و مرد درخت و بايد چو گلستان و بوستان باشند
تا عشق معنا پيدا كند .......
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت

فكر مي كنم كه عشق
يك پرنده است يك گل است يك ترانه است
يا خنده هاي كودكانه است.آب نان باد خاك و خانه نيست مكتب است
عشق مرگ نيست زندگيست سخت نيست عين سادگيست
عشق عاشقانه هاي باد و گندم است
اولين پناه گاه كودكي آخرين پناه گاه آدم است
روي برگ سرخ لاله هاي نو شكفته در سپيده دم چو شبنم است
يا مسيح درون مريم است.
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت